مرتضى راوندى

548

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بيز و گوهرزا » بود ولى افسوس كه بقول منشيان قديم « طالع دون و ايام بوقلمون » از يك طرف ، و مشاهدات و تأمل و تجربه كه ثمرهء عمر و زندگانى است از طرف ديگر خواهى نخواهى در طرز فكر و سبك نگارشم ( كه روزبروز به‌سادگى بيشترى مىگرائيد ) تغييراتى بوجود آورد . خواستم از طعن و طنز كه مايهء اساسى كارم بود و همواره دلپسند پير و جوان ( و مخصوصا جوانان ) است و با طبع و ذوقم سازش بسيار داشت و دارد قدرى بكاهم و بر جنبهء آنچه با مغز و قلب سروكار دارد اندكى بيفزايم . نمىدانم كار خوبى كردم يا نه و بايد منتظر بود تا نوبت به داورى زمان برسد ( هرچند شايد هرگز نرسد ) تا جوابى به اين سئوال داده شود . بديهى است كه ضمنا پاى پاره‌اى ملاحظات و مقتضيات و محظورات ( و گاهى هم محذورات ) به ميان آمده بود كه در سير و تحول كارم بىمداخله نمىماند و ادامه كار را در هر صورت بر خاموشى مطلق و بىكار ماندن ترجيح مىدادم . سالها هم بسرعت مىگذشت و هر سال يك سال بر عمرم مىافزود و نمىخواستم زير بار پيرى و كهولت بروم و فريب هارت و هورت طبع باصطلاح « از خود ناآگاه » را مىخوردم و خود را گول مىزدم و مىگفتم : « برف پيرى مىنشيند بر سرم » * همچنان طبعم جوانى مىكند » و دلم مىخواست بتوانم با حافظ همزمان شده صلا بدهم كه : « 1 » « چرخ برهم زَنَم ارْ جُز بمرادم گردد » ولى صدائى در گوشم مىگفت كه مردك بيچاره بايد مانند خواجه شيراز دهانى به پهناى فلك داشت تا بتوان زبان بدين لافها و گزافه‌ها گشود و يا مانند او برسم شكوه فرياد برآورد كه : « واى اگر در پَسِ امروز بُوَدْ فردائى » به خود گفتم مورچه‌وار آهسته رفتن و قدمى بجلو نهادن چه بسا از دويدن و جست‌وخيزى كه منجر به سرنگون شدن گردد بهتر است و سر به زير انداختم و دنباله كار خود را گرفتم ، اما درهرحال امروز با صداقت هرچه تمامتر با همشهرى خودم صائب ( مگر شهرت اصفهانى ندارد ) همزبان شده مىگويم : غير از سياه كردن اوراق عمر خويش « مردك » « 1 » ديگر چه طرف ز گفتار بسته‌اى اكنون ديگر به احتمال بسيار وقت آن رسيده است كه با ابو الفضل بيهقى هم‌آوازه شده بگويم : « رفتند و ما را نيز مىببايد رفت كه روز عمر ما به شبانگاه آمده است . »

--> ( 1 ) . بجاى صائب .